السيد محمد حسين الطهراني

57

معاد شناسى (فارسى)

حضرت سليمان فرمود : حالا بگو حاجتت چيست ؟ عرض كرد : يا نبىّ الله ! باد در فرمان شماست ؛ به او امر فرمائيد مرا از اينجا به هندوستان ببرد ، شايد در آنجا از چنگ عزرائيل رهائى يابم ! حضرت سليمان به باد امر فرمود تا او را شتابان به سمت كشور هندوستان ببرد . روز ديگر كه حضرت سليمان در مجلس ملاقات نشست و عزرائيل براى ديدار آمده بود گفت : اى عزرائيل براى چه سببى در بندهء مؤمن از روى كينه و غضب نظر كردى تا آن مرد مسكين ، وحشت زده دست از خانه و لانهء خود كشيده و به ديار غربت فرارى شد ؟ عزرائيل عرض كرد : من از روى غضب به او نگاه نكردم ؛ او چنين گمان بدى دربارهء من برد . داستان از اين قرار است كه حضرت ربّ ذوالجلال به من امر فرمود تا در فلان ساعت جان او را در هندوستان قبض كنم . قريب به آن ساعت او را اينجا يافتم ، و در يك دنيا از تعجّب و شگفت فرو رفتم و حيران و سرگردان شدم ؛ او از اين حالت حيرت من ترسيد و چنين فهميد كه من بر او نظر سوئى دارم درحالىكه چنين نبود ، اضطراب از ناحيهء خود من بود . بارى با خود مىگفتم اگر او صد پر داشته باشد در اين زمان كوتاه نمىتواند به هندوستان برود ، من چگونه اين مأموريّت خدا را انجام دهم ؟ ليكن با خود گفتم من بسراغ مأموريّت خود مىروم ، بر عهدهء من چيز دگرى نيست . به امر حقّ به هندوستان رفتم ناگهان آن مرد را در